دوستی میگفت روزی جوانی دفتر شعرش را پیش ناشری میبرد و میگوید: «این را چاپ کن!»
ناشر میگوید: «نه چاپ نمیکنیم!» جوان میپرسد: «پس چرا دفتر شعر فلانی را چاپ میکنی؟»
ناشر میگوید: «برای اینکه او فلانی است!» جوان میگوید: «من که بهتر از او شعر گفتهام!» ناشر
میگوید: «درست است اما فلانی نیستی!» یاد یکی دیگر از دوستان افتادم. میگفت: «زمانی که
محصل بودیم، انشای یکی از همکلاسیهایمان را ما مینوشتیم، اما او همیشه 20 میگرفت و ما
بیشتر از 10 نمیگرفتیم، با اینکه برای خودمان بیشتر مایه میگذاشتیم!»
کتاب :حالا حکایت ماست
نویسنده: عمران صلاحی